اینو دیشب وقتی بعد از این همه سال برای بار اول دیدم فهمیدم. هنوز باورم نمیشه. کاش یه چیزی ازش می گرفتم که توی دستم بود و باور می کردم که واقعی بود. خیلی خوب بود.
نیچه میگه وقتی کسی رو پیدا کردی و دیدی که می تونی ساعت ها که هیچ عمری کنارش باشی و فقط به حرفاش گوش کنی و اونم تو رو گوش کنه بدون آدمتو پیدا کردی و حقیقتش من فکر می کنم آدممو پیدا کردم اما...
فکر اینکه هر چیزی که بین ما هست، هر رابطه ی مخصوصی که از دوست معمولی بودن بیشتر و از عشاق کمتره ولی خیلی خاصه و خیلی قشنگه، هیچوقت عملی نمیشه.هیچوقت قرار نیست من با «آ» باشم چون راهمون جداست. ما دو خط موازی نبودیم، ما دو خط متفاوت و ناهماهنگ از دو جای متفاوت بودیم که یک دفعه یک بار تلاقی کردیم و ... خداحافظ.... و این فکر باعث شد وقتی دیشب ازش جدا شدم و بغلش کردم و وقتی که برگشتم تو ساختمون بزنم زیر گریه.... چون من به تموم شدن چیزای خوب عادت ندارم. چون من اگر چیز خوبی که میخوامو به دست نیارم می شکنم و فکر کنم اینجاس که میگن من یه قلب شکسته دارم. منم عاشق شدم و منم نرسیدم و این قشنگه... این زیباس.
من و «ا» خیلی حرف زدیم راجه به همه چیز و یک ثانیه حس نکردم اون خسته شد یا من حوصله م سر رفت و یه وقتایی من اصلن محو افکار خودم میشدم و هنوز تا ناباوریم غرق بودم... من بالاخره «آ» رو دیدم و کلی سلایق و علاقه های مشترکمون رو به اشتراک گذاشتیم و دیدم «آ» چه موچود احساسیه...
و اگر روزی نباشه، حتی اگر توی بک گراند نباشه و حذف شه، قسمتی از وجود من هم محو میشه. اینکه دیدمش و فهمیدم اون سنگ دل و دل یخی که بعضی وقتا حس می کردم هست... نیست! دلگرم کننده بود. کاش جور دیگه ای می دیدیم همو... کاش توی دنیای دیگه ای بودیم... یه کشور دیگه و شاید اون موقع داستان فرق می کرد....
گاهی وقتا یه نفرو می بینی و مطمئنی که انگار تو زندگی قبلیت کنار اون بودی... و از اول، قبل از اینکه حتی باهاش حرف بزنی عاشقش بودی و اون عاشق تو. ولی حالا توی این شرایط اشتباه، توی این زمان اشتباه، این مکان نادرست... شما فقط دو خطین که در نقطه ای تلاقی کرذین ولی محکوم به ادامه ی مسیری هستین که جداگانه برای خودتون انتخاب کردین.
من برای «آ» آرزو می کنم که همیشه دلیلی برای بودن و موندن داشته باشه و شاد باشه... و دوباره ببینمش، شاید توی شرایط دیگه ای، جای دیگه ای با هم beer بزنیم و مثل دیشب...insomnium گوش کنیم.
امضا : منی که کم کم داره بزرگ میشه
برچسب:
نویسنده: نیکی حکیمی