بیاین با هم صادق باشیم و بگیم که واقعیت داره و هنوز خیلی از ماها هستیم ( انگشت اشاره م توی حلق خودم!) که 25 سالمون شده ( اگر 50 رو انتهای شادابی های زندگی ببینی، ااااگررررررر! 25 تقریبن باید قلپی وسطی خوشی ها و رابطه ها و شادابی ها باشی) توی اوج جوونیمون نه تنها یه ویرجین بدبخت موندیم بلکه هرگز هم رابطه ای رو تجربه نکردیم و نه... نمی خواد "آ" رو بهم یادآوری کنی چون رابطه با اون فقط یه دوستی بود و می خوام یه حقیقتی رو بگم و اینکه 7 ساله که من حتی "آ" رو ندیدم و ذهن نوجوون و خیلی جوون من امروز هم رشد نکرده که دست از سرش برداره ( البته که کم رنگ شده و گذاشته که بنده حداقل یکی دوتایی دیت رو تجربه کنم. ولی خب ایده آلیست من ایده ی داشتن "آ" و نه خودشه صد البته )
Anywaaaaaaaaaaaay
وقتی بیست و پنج سالت باشه و هیچ رابطه ای رو تجربه نکرده باشی، کم کم از تظاهر به رابطه داشتن و شکست عشقی خوردن هم دست بر می داری و سعی می کنی با واقعیت اینکه تو زندگی عشقیت یه شکست خورده و لوزر هستی کنار میای. مهم نیست چند تا مقاله نوشتی و چقدر شاگرد اول بودی و کجا درس خوندی، تو یه لوزری چون توی اوج جوونیت هنوز نمی دونی عشق چیه و خب البته آشناهایی هم که از واقعیت خبر دارن، هر از گاهی خواسته یا ناخواسته اینو توی سرت می زنن که « تو حرف نزن تویی که نمی دونی چجوریه» و خب البته که تو جلوشون خفه خون میگیری و لبخند می زنی ولی پیش دل خودت میگی یعنی مشکل از چیه.
بعد کم کم جلوی آینه وایمیسی و به صورتت و اجزاش نگاه می کنی، بدنت مورد توجه قرار میگیره، تو خیلی لاغر بودی ولی حالا یکم شکم در آوردی و صورتت تپل شده، پوستت به اندازه ی کافی سفید و صاف نیست و چند تایی جای جوش و لک روش دیده میشه. سلفی گرفتن ها چند برابر میشه و تو متوجه بینی گنده ت میشی و بعد با خودت میگی احتمالن چون خیلی زشتم کسی هم هیچوقت از من خوشش نیومده و این ذهنیت باهات می مونه تا اینکه کم کم تبدیل به یه دغدغه میشه و نقل مجلس حرفات با دوستای فیکت که من خیلی داغونم و برای همین هیچوقت دوست پسر نداشتم و اونا هم می زنن پشت کمرت که C'mon تو خوشگل نیستی ولی بامزه ای و مطمئنم بالاخره یکی پیدا میشه و تو شبا بیدار می مونی و به این فکر می کنی که در آینده چند تا گربه برای خودت بخری که احسااس تنهایی نکنی.... ( خیلی خب دیگه اغراق شد ولی خب این فکر توی ذهنت میاد که شاید تو رکورد مجردی رو شکوندی :دی )
و باز هم Any waaaaaaaaaay
اینطور میشه که یه روز کسی بهت تیندر رو معرفی می کنه و با اینکه تو قبلن اسمش رو شنیدی ولی هیچوقت ازش استفاده نکردی و با خودت میگی چه عیبی داره چیزی که نکشتت ( عجیبترت) می کنه و یه عکس خوشگل از خودت انتخاب می کنی و دل رو می زنی به دریا.
البته که هیجان زده میشی از سیل پیام و در خواست.
( بانو چقده زیبایی)
( هرگز فکر نمی کردم چنین فرشته ای وجود خارجی داشته باشه.)
( کی قرار بزاریم همو ببینیم )
و و و و...
کلافه میشی از پیاما و البته پیش خودت می خندی. یکی دو روز استفاده می کنی و حتی دو سه نفری رو هم آدرس تلگرام میدی و بیشتر چت می کنی و بوووم از بینشون یکی رو انتخاب می کنی که 1. bullshit تحویلت نده ( بانو چقده زیبایی و فلان :))) ) 2. مدام مزاحمت نشه ( چی می خوری؟ رنگ مورد علاقت چیه لول!) 3. فضولی نکنه ( چرا پروفایل تلگرامت عکس نداره، عکس بزار، این چه عکسیه عکستو عوض کن!) 4. creepy نباشه ( بییییییییییییپ) و خلاصه اینکه با خودت میگی د هل ویت ایت، یه دیت اول صبح گذاشتن چه عیبی داره و بعله...
I shamefully admit... با نهایت شرم اعتراف می کنم که این اولین دیت من بود. مخاطب هجده ساله ای که تا حالا ده تا دوست پسر عوض کردی. من اولین دیتم رو توی آبان ماه سال یک هزار و سیصد نود و هفت، شنبه سوم نوامبر ( تاریخش رو همین الان از اس ام اس توی گوشی دیدم که میگه : من رسیدم تو کجایی :دی ) سن 25 سالگی داشتم.
و اصلا هم عجیب و creepy نبود. یعنی اونطوری که فکر می کردم نبود که طرف بخواد منو بدزده یا با عکسش زمین تا آسمون فرق داشته باشه و به جای یه سر تا سر و روی شونه هاش اژدها باشه... به هر حال اینکه دیت بدی نبود و دلیل اینکه دارم الان اینو میگم بخاطر اینکه هنوز به اصل ماجرا نرسیدم و اینا همش مقدمه چینیه. آقا ما رفتیم سر قرار و پسری رو دیدیم که از نظر ظاهری کمی کمی با عکسش تفاوت داشت و مطمئناً type ی که باعث شه من به غش و ضعف برسم نبود. ( یعنی مثلن رایان گاسلینک و پتریک ویلسون و لئو دیکپریو نبود!) یعنی اصلن تایپِ من نبود. ولی خب از اونجایی که خیلی نایسم :دی لول. نشستم و شروع کردیم به حرف زدن و راجع به همه چیییییییز از کار و درس تا علاقه های موسیقی و کتابی و فیلمی حرف زدیم و بد هم نگذشت. یک ساعت و نیمی طول کشید و بعدش بای بای تا اینکه وقتی رسیدم خونه پیامش توی تلگرام رو دیدم ( اینکه هنوز بهم اس ام اس و زنگ نمی زنه عجیبه شاید بخاطر اینکه من تمایلی نشون ندادم و ... چی بگم )
پسر بدی به نظر نمیومد ولی جذبم نکرد با این وجود از پیام دادن دست برنداشتیم... اون می گفت من جواب میدادم و بعد بهم گفت، فوق العاده، جذاب، بامزه، کیوت، خوش مشرب و اینکه از من خوشش اومده چون خودمم و ادا در نمیارم که مساوی میشه با زیادی حرف زدن و با هیجان دستهاتو تکون دادن و نترسیدن از خرناس کشیدن موقع خندیدن و اینا :))) anyway قبول کردن این حرفا از کسی که تو رو دیده بیشتره تا کسی که پشت اینترنت بهت بگه پس با خودم گفتم اوکی... به نظر میاد خوب باشه و روز بعدش گفتم من که جذب نشدم پس خوب نمیشه و خلاصه اینکه رولرکاستری بود هی می گفتم خوبه هی می گفتم خوب نیست و دوست معمولی باشیم بهتره و ... پوووف... فهمیدم که من اصلن توی این کار ( یعنی دیت گذاشتن و رابطه خوب نیستم و یه جورایی حس کردم که اذیتش کردم ولی طرف هنوز هست. ) و احساس می کنم خیلی بیشعورم که این کارو کردم. و احساس می کنم... که سواد رابطه ای و شعور و دانشش رو ندارم و اصلن در تصمیمات احساسیم ثابت قدم نیستم و بزرگ نشدم...
من جذب طرف نشدم ولی گاهی وقتا... بهش پیام میدم و در مورد روزش می پرسم و اون با شوق تعریف می کنه ( کاری که آ هیچوقت نمی کرد.) من وسط شب بهش پیام میدم و اگر نبینه فرداش که ببینه جواب میده و با هیجان از کارهاش یا ناراحتی هاش میگه. می دونین... پیچیده نیست. حس نمی کنی با کسی در ارتباطی که باید کشفش کنی. قابل فهمه و ترسناک نیست ولی منِ مازوخیستی آدمی رو می پسندم که پیچیده س و من باید کشفش مثل آ اینطوری برام هیجان انگیزه. خیلی مسخره س که آ حتی درست جوابم رو نمیده و من بازم با شوق براش همه چیز رو تعریف می کنم ولی برای دیت جدیدم نه...
خلاصه اینکه وضعیت احساسی خوبی ندارم و بیشتر وقتها قایمش می کنم. یا سعی می کنم فراموش کنم که وجود داره احساسم رو می گم. شاید باید زودتر شروع می کردم. دلم نمی خواد طرف رو اذیت کنم ولی حس می کنم ناخودآگاه اذیت میشه. من بهش گفتم بیا تعهدی نداشته باشیم بالاخره هر چی هست یه دیت بوده و اونم کاملا عاقلانه رفتار کرد و خودش هم گفت که نظرش همینه ولی راستش من می خوام این رابطه شکل بگیره و همزمان نمی خوامش. بخش تنهای وجودم می خوادش و بخش مغرور وجودم بهش افتخار نمی کنه... چرا؟ نمی دونم.
به هر حال... این چیزیه که اتفاق افتاده و آخر هفته ی آینده من قراره آ رو ببینم. اولش داشتم به یه هدیه فکر می کردم و بعد گفتم گور باباش. باید ببینمش که ببینم چطوریه شاید آ آدم اینترنتی ای نیست. شاید احساساتش بیشتر از اونکه به کلمه بیاد روی چهره شه و من توی خوندن چهره اصلن خوب نیستم. شاید آ اصلن منو اونطور نبینه و یه دوست ساده برام باشه و شاید من اگر ببینمش دیگه حس نکنم که عاشقشم چون هر چی باشه، آیی که من توی ذهنم ساختم وجود خارجی نداره. آی من، آی کتابام و داستانامه و فکر نمی کنم هیچوقت بتونم توی واقعیت ملاقاتش کنم ولی اگر یه روزی آی خودمو دیدم نه می ذارم و نه برمیدارم، همون لحظه دستشو میگیرم می برم محضر لول.
امضا : منِ سردرگم
برچسب:
نویسنده: نیکی حکیمی