خیلی حرفها هست که باید زده بشه، نوشته بشه، ولی خب وقتی حرف زیادی برای گفتن داریم معمولاً سکوت می کنیم. توی نوشته ها من سعی می کنم آدم بالغ تری به نظرم بیام و مثلاً خودم به تنهایی حس کنم که چقدر عوض شدم و تغییر کردم. ولی خب در اصل من هنوز هم همون دختر کوچولوئم که می خواد زودتر بزرگ شه و برسه به جاهای خوب قصه. یعنی دوست داره این فصل ها زود زود تموم شد، برسه به نقطه ی critical داستان. نمیدونم چند فصل دیگه مونده، نمی دونم من توی اون نقطه ی کریتیال هستم یا حتی ردش کردم یا نه ولی اگر این قراره نقطه ی کریتیکال داستان من باشه، باید بگم my book's got a shitty writer...
شاید امروز، همین چند ساعت دیگه اتفاقات جالب و غیرمنتظره ای بیفته... شاید نیفته ولی می دونم یه روز می افته یعنی امیدوارم، همه ی سعیم رو می کنم.
پ.ن :
And in my mind
I imagine so many things
Things that aren't really happening
And when they put me in the ground
I'll start pounding the lid
Saying I haven't finished yet
I still have a tattoe to get
That says I'm living in the moment
And it's fuy how I imagined
That I could win this winless fight
But maybe it isn't all that fuy
That I'v been fighting all my life
But maybe I have to think it's fuy
If I waa live before I die
And maybe it's fuiest of all
To think I'll die before I actually see
That I am exactly the person that I want to be
Amanda Palmer - In My Mind
برچسب:
نویسنده: نیکی حکیمی