خرید بک لینک
دور بودن از خانواده، باعث شده بود کنارشون بودن چه فاجعه ایه! مخصوصاً پدر را به کلی فراموش کرده بودم.

انگار مردسالار ها هر چقدر که میگذره به جای اینکه برن جلو عقب گرد می کنن. مثلن من وقتی 20 سالم بود راحت تر از خونه بیرون میرفتم و با دوستان قرار مدار می ذاشتمم اما الان باید هزار تا سوال رو جواب بدم و آخرش اینکه باید با اجازه ی من بیرون بری و وقتی هم که رفتم اگر یه ساعت بیشتر موندم توبیخ میشم که چرا بیشتر موندم.

آه که یکشنبه 25 ساله میشم و شاید هم حق داره. جداَ شاید حق داره چون من یه بیست و پنج ساله ی بیکارم. درسته دارم درس می خونم ولی همش بخاطر فشارهایی بود که روم آورد و البته آره آره تنبلی که خودم کردم و دنبال کار درست و حسابی نرفتم. چون شنیدم و گشتم به خداوندیِ خداییی که نیست گشتم ولی کار نبود.

نمی دونم چه فایده ای داره زندگی کردن ؟ وقتی توی خوابگاهم اندوهگینم به خاطر شرایط بد غذا و زندگی و بهداشتی و وقتی که توی خونه م اندوهگینم برای اینکه پدر نفهمید باید دقیقاً برام چیکار کنه. فقط قلدر بازی در آورد. می دونی دختر بودن... نه نه... انسان بودن توی ایران سخته... همش میگم کاش، کاش جور دیگه ای بودم. کاش حداقل ایران به دنیا میومدم تو خانواده ی بهتری بزرگ میشدم. خانواده ای که از لحاظ روحی سالم باشه.

خسته شدم بسکه گفتم کاش شاید واقعاً مشکل از منه، به اندازه ی کافی تلاش نمی کنم. شاید باید هم کار کنم هم درس بخونم و پایان نامه...

من تنبلی می کنم... من توقعم بالاست... می دونم مشکل از منه من نباید مثل پدر همه چیز رو گردن بقیه بندازم اینکارو بکنم خودش میشم و مادرش قبل از اون... من باید متفاوت باشم. من باید متفاوت بشم... سخته نه تو خونه امنیت و آرامش داشته باشی و نه بیرون... می تونم فقط مثل کودن ها دست به آسمون ببرم و بگم حداقل بهتر از یه درصد بیشتری از مردم هستم... هوم ؟

امضا : منِ بُریده از همه چز

برچسب: نویسنده: نیکی حکیمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 22:06

صفحه بندی