خرید بک لینک
واقعاً فرقی نداره خونه باشم یا خوابگاه، وقتی این همه خبر بد میشنوم و وقتی هی دریچه ی امیدم باریک و باریکتر میشه، احساس غم عجیبی دلمو میگیره. قبلاً که بچه تر بودم، تو این مواقع خودم رو سرگرم تست زدن می کردم. یه گوشه می نشستم این کتابهای گاج و سبز لعنتی رو میگرفتم تو بغل و هی تست می زدم تا به فردا که معلوم نیست چی میشه فکر نکنم تا فقط همه ی هم و غمم این باشه که این تست ها رو خوب بزنم. 60 به بالا... 70 به بالا... کسی به من نگفت بعدش چی میشه ولی...

کسی نگفت وقتی دانشگاه قبول شدی، تازه باید کم کم به رشته ت علاقمند بشی و وقتی علاقمند شدی و لیسانست رو گرفتی، کار رو دو دستی بهت تقدیم نمی کنن. همه به من گفتن بخون، وقتی دیپلم می گرفتم گفتن بخون دانشگاه همینجا قبول شی فکر خارج رو نکن، نمیشه الان ولی بعد از لیسانس حتمن میشه و وقتی لیسانس گرفتم، گفتن بخون فوق همینجا برای دکترا میشه...

ناامیدم...

نمی دونم چند تا جوون دیگه مثه منن. الان هم مثه همون دختر 18 ساله ی 7 سال پیش، یه گوشه می نشینم، اینبار پشت لپ تاپ و مقاله های متا و سیستماتیک ریویو می نویسم. با ناامیدی... با سرخوردگی و با فکر اینکه بعدش چی ؟ چطور می تونم برم ؟ چطور می تونم بمونم ؟

از آرزوهام اون سر دریاها مونده... از خونه ی خودم بی کار و با مدارکی و رزومه ای که روز به روز پر تر میشه رونده....

کاش یه خدایی بود که بهش اعتراض می زدیم. کاش گردن کسی مینداختیم...

چرا مثلاً اینجا به دنیا اومدم ؟ چی شد که اینطور شد ...

I've never felt so lost...

من خیلی وقته گم شدم.

خیلی وقت...

Oh babe meet me at Thompskin square park...

برچسب: نویسنده: نیکی حکیمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 22:06

صفحه بندی