خرید بک لینک
تا وقتی قبول نکنی نمی تونی باور هم کنی و خب راستش... بیست و هفت سالگی از رگ گردن به من نزدیکتره.

بده که میگم کاش امسال بیست و سوم نیاد؟ یا هی دیرتر و دیرتر بیاد.

دارم فکر می کنم چی عوض شده ؟ من هنوز خوابگاهم و از خوابگاه مینالم، من هنوز از خونه می نالم و نمی خوام برگردم خونه. من هنوز از بابام می نالم من هنوز از وضع خودم و شرایطم و هر چی که دور و برمه می نالم و هیچی بهتر نمیشه.

واقعن...

هیچی بهتر نمیشه. بلکه همه چیز بدتر، عجیبتر، دورتر و غریب تر میشه.

باید چیکار کرد واقعاً میشه امیدوار بود سال دیگه سال بهتری خواهد شد ؟ میشه من 33 ساله برگرده به 23 سالگیش فکر کنه یه روزی و بگه اووووه چقدر اومدم جلو ؟

من هنوز تکون نخوردم. من چند تایی مقاله دادم، اسمم رفت تو صدر، یه کارایی کردم ولی هنوز اینجام. منِ لعنتی هنوز تکون نخوردم و واقعاً WTF is wrong with me

باید چیکار کرد ولی؟

وقتی نه راه پس داری و نه راه پیش

وقتی که واقعاً تنهایی و وقتی که توی شروع بیست و هفت سالگی هنوز عشق رو حتی تجربه نکردی چه برسه به استقلال و کار و حقوق و ...

من چیم ؟

Am I failure ؟

من دارم چیکار می کنم ؟

من چرا اینجام ؟

من باید الان کجا باشم؟

باید چیکار کنم ؟

با کی باشم ؟

چه مودی داشته باشم ؟

چرا این فصل اینقدر طولانیه ؟ چرا نمی رسه به نقطه ی critical؟ قراره همینطور کشکی تخمی تموم شه بره یا قراره چیزی بشه ؟ من که دارم تلاشمو می کنم!

آیا واقعاً دارم میکنم ؟

کی می تونه جواب سوالای منو بده؟

امضا : منِ تکراری. منِ بی مصرف. منِ گم شده...

برچسب: نویسنده: نیکی حکیمی تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:10

صفحه بندی