یه وقتایی... یه اتفاقایی...
اصلن نمی دونم از کجا شروع کنم. دیدی یه دفعه ای حواست نیست ... دنبالش نیستی ولی انگاری یهویی توپه می افته تو دامنت ( نمی دونم چرا اتفاق خوبه رو به توپ تشبیه کردم ولی کلن)
داستان از اونجا شروع شد که بعد از لیسانس نمیخواستم مثل دوستام امتحان ارشد بدم. گفتم میخوام کار کنم و کار هم کردم هر چند حقوق دوزاری و مسیر دور و حتی غیر مربوط به رشته ی تحصیلی بود ولی خوشحال بودم. یادمه مصاحبه که رفتم و بهم گفتن از فردا می تونی بیای سر کلاس کلی خوشحال بودم. تدریس رو دوست داشتم، دوست دارم هنوزم، یه حس اعتماد به نفس و دلگرمی کننده ای برام داره. از تو کوچه که برمیگشتم خونه اهنگ زاندریا تو گوشم بود که روزهای بد گذشت و روزای خوب نزدیکه... و من توی دلم می خندیدم که مبادا نیش بازم ادمای توی اتوبوس رو بترسونه... که بگن اوا که دختره خل و دیوونه شده... و گذشت...
دیدم تکراریم، دلم میخواست برم از مملکت، کنده شم، افکارم، باورم هام مال اینجا نبود، گیر افتاده بودم، مال اینجا نیس، گیر افتادم... پس لاتاری اسم نوشتم با این رویا که دخترخاله جانم بار اول قبول شد پس منم میشم و 9 ماه گذشت با فکر امریکا که چه ها خواهم کرد و کجاها خواهم رفت و چه و چه و چه... و اما می ماه اومد و لاتاری قبول نشدم و ساده لوحانه... ابلهانه حتی احساس شکست کردم.
افسردگی دوره ش طولانی تر از چند ماه بود. توی کار افت کردم و دیگع همون چندغازی هم که در می اوردم هیچ شد. شروع کردم گشتن دنبال کار مرتبط با رشته. سخت بود... به خدایان قسم که روزگار سخت بود و من گم شده بودم بین خیابونا و کوچه ها و تاکسی ها و اتوبوس ها و مردم و... خودم... از همه بدتر خودم... نبودم، هر چی صدا می زدم من رو... نبود که نبود و گذشت...
شنیدم آلمان دانشگاه هاش رایگانه... شروع کردم رفتن کورس آلمانی، میخوام برم دیگه، المانم بهترین جا. با سحر آشنا شدم، باباش خلبان بود یکسال زودتر من رفت گفت می تونی ادامه دادم، باید مدرک ب 2 معادل 6.5 ایلتس می داشتم، من که همه ی عمرم انگلیسی می خوندم حالا چطور در عرض چند ماه میخواستم آلمانی بگیرم... هیچ چیز از مهاجرت و سفارت و اینا سرم نمیشد... رها شد...
باید ارشد می خوندم، تمرکز نداشتم. افسردگی نمی ذاشت. احساس شکست، عقب موندن... خستگی... میخوام کسی باشم، میخوام کسی باشم، این من نیستم، این من نیستم. صدای مامفورد اند سانس توی گوشم : oh babe I've never been so lost و رفتم دانشگاه آزاد...
کابوس شروع شد.
افتضاح بود.
بهش تعلق نداشتم. احساس زور چپونی شدگی داشتم. یه روز فشرده صبح تا شب کلاس بود و روزای دیگه کار می کردم. حقوقی در نمیومد. وحشتناک بود. هیچوقت انقدر احساس تنهایی نمی کردم. نه که آدم برون گرا و تو جمع برویی باشم ولی خیلی تنها بودم و نمی تونستم بیشتر از این تحمل کنم.
ابان ماه سال 95 : نمیخوام دیگه برم دانشگاه آزاد.
تمام. شهریه ی کل ترم اول رو دادیم. کلاس کنکور ارشد اسم نوشتم، مصمم. میخوام تک رقم شم. میخوام دولتی قبول شم و شروع شد.
روزای سخت ولی شیرین. کلاس های صبح تا شبی و روزای تعطیلی که دوازده ساعته درس می.خوندم. من می تونم من می تونم. شب کنکور : گم شدم، شکست می خورم. ترس. دلهره. نمیخوام ببازم نمیخوام ببازم من باید قبول شم. قبول نشم چی؟
و روز امتحان.
شهریور سال 96
رتبه ی 95. خشک شده جلوی لپ تاپ. اشک شوق، اشک سرگردونی و گیجی و انتخاب شهر و اومدن نتایج.
سفر به کویر.
بهترین تصمیم زندگیم. راضی از خودم و از زندگی با همه ی سختی های خوابگاه با همه ی خوب نبودن های شهر محل تحصیل ولی با همه ی خوبی های استادا و استاد راهنمام و راهنمایی ها و حمایت هاشون برای انجام پروژه های تحقیقاتی و نوشتن مقالات. حرکت به سوی جلو.
Fast forward
اردیبهشت نود و هشت. دو روز از تولدم گذشته و مشغول خریدم که یه تماس تلفنی بهم میشه و یه پیشنهاد کاری با فرصت محدود. تفکر و.تأمل و مشورت و آخرش قبول کردن.
مرداد نود و هشت. امروز... امشب... توی مسیری که از اول زندگیم میخواستم باشم. پیدا کردن پوزیشن برای پی اچ دی. شاید یکم دیر، شایدم سرموقع... همچنان ترسیده، سرگردون ولی مصمم.
اپدیت می کنم و امیدوارم به خبرهای خوب.
زندگی... خیلی عجیبه. خیلی...
امضا : من خوشحال و نگران
برچسب:
نویسنده: نیکی حکیمی